آوا
آوا داشت موهای بلند فِرشو کنار حوض شونه میکرد و
به رفتارهای عجیب زن و شوهر غریبه ای که ناغافل، سر و کلشون، پیدا شده بود، فکر میکرد.
آخه ظهر که از مدرسه برگشته بود، اون زن با چشای سرخ و خیسش، که از بس گریه کرده بود، یه ذره شده بود، اونو اونقدر، محکم بغل کرده بود که یاد اون لحظه ای افتاده بود که مامانشو، چند ساعت بعد از گم شدنش، تو پاسگاه میدید.
به زحمت تونسته بود، خودشو از اون زن جدا کنه و نگاه پر از سوالشو بدوزه به چشمای مضطرب مامان باباش، مطمئن بود که حتی روز گم شدنش هم، اونا این همه نگرانی رو، تحمل نکردن.
در زمان حاضر، چندمین باری بود که صدای شکستن ظرف، سکوت سنگین خونه رو میشکست. خیلی عجیب بود، چون آوا میدونست که مامانش چقدر رو ظرفای جهازش حساسه!
از اون عجیبتر، رد چوب پنبه سیگارای باباش بود که همه جای حیاط میشد دید، مثل بذری که تو کل زمین میپاشن.
معصومه
معصومه چشماشو دوخته بود به پاندول ساعت قدیمی روبروش و به سالهای گذشته، فکر میکرد. به اون روزا که تو روی همه وایمیساد تا بتونه با فرهاد ازدواج کنه و عشق چنان کورش کرده بود که تسلیم وسوسه های فرهاد شده بود تا قبل ازدواج باردار شه وخونوادش از ترس آبروشون هم که شده، مانع عروسیش نشن.
همه میدونستن که فرهاد معتاده و دستش هم کجه ولی به معصومه قول داده بود که بعد ازدواج ترک کنه!
زودتر از همه، پیرزنای محل، از تو چشماش خونده بودن که حاملست. قشنگی خنچه عقد و شیرینی عسلی که فرهاد گذاشته بود دهنش، هم نمیتونست تلخی نیومدن خونوادشو جبران کنه.
هنوز چهره درهم شکسته ی باباشو به خاطر داشت که دفتر عقدشو امضا کرده بود و با سرعت رفته بود.
مرگ فرهاد
چله دخترش سر شده بود. رفت وآمدا و تهدیدای صابخونه تمومی نداشت. پول پیش هم، صاف شده بود.
فرهاد سر هر کاری که میرفت ده روز بعد اخراج میشد و
پولی هم که گیر می آوورد کفاف خرجی بخور و نمیر خونه و پول موادشو به زور میداد.
این آخریا چند بار به معصومه قول داده بود که روزای سختشون بزودی تموم میشه و تولد یه سالگی دخترشون رو، تو باغ خودشون جشن میگیرن.
چند روزی بود که هیچکس از فرهاد خبری نداشت، معصومه هم که نتونسته بود، چیز درست درمونی بخوره، شیری به اون شکل، تو سینه هاش نداشت، صدای گریه های وقت و بی وقت دخترش، آرامش همسایه ها رو به هم زده بود و طفلی بعد رفتن فرهاد، خیلی بدآرومی میکرد.
بچه بغل خودشو رسوند جلوی جوشکاری برادر شوهرش، باهم رفتن کلانتری تا شاید ردی از فرهاد به دست بیارن.
فرهاد موقع سرقت از طلاعرضهی، تو درگیری با مامورا کشته شده بود. خبر تلخی که انگار زودتر از همه، به دخترش داده بودن.
روستا
معصومه رفته بود روستا و تو سهم فرهاد از خونه خرابه پدریش، با مادرشوهرش زندگی میکرد.
پیرزن که یه چشمش اشک بود و یه چشمش خون، دختر به قول اون نامابتدا معصومه رو نحس و مسبب نابودی پسرش میدونست و همیشه با یه نگاه پر از کینه و نفرت به تنها یادگار فرهاد نگاه میکرد.
دختر کوچولو روز به روز بزرگتر میشد و به فرهاد شبیه تر.
شندرغاز پول کمیته، کفاف زندگی معصومه رو نمیداد. برادر شوهراش هم از ترس زناشون حتی جرات سلام کردن به معصومه رو نداشتن! مجبور بود زیر نگاه سنگین و هیز بعضی از مردای ده، دنبال کار بگرده.
فصل گوجه چینی رسیده بود.صبح زود کلاه نقاب دارش رو برمیداشت میرفت وعصر با یه پلاستیک گوجه برمیگشت.
دیدن دخترش که بیشتر وقتا رو سکوی جلوی خونه، منتظرش مینشست و با دیدنش، خندون میدوئید طرفش، خستگی رو از تن نحیفش بیرون میکرد.
دلشوره
روز عجیبی بود! انگار تو دلش رخت میشستن مثل اون روزایی که فرهاد غیبش زده بود، دلشوره افتاده بود تو کل وجودش. چند دیقه ای از رسیدنش به خونه میگذشت اما نه خبری از دخترش رو سکو بود و نه داخل خونه. همسایه ها هم خبری نداشتن.
پیرزن یه گوشه از اتاق خودشو به خواب زده بود، به زور چشماشو باز کرد و گفت خواب بوده و چیزی ندیده.
اشک ریزون، با پای برهنه تا سر آبادی دویید. دختر بیچاره انگار آب شده بود رفته بود زیر زمین.
به هرجا که فکرشو میکرد سر زد و هر چی بیشتر دنبالش میگشت، کمتر پیداش میکرد و از بی خیالی مادرشوهرش هم رنج میبرد.
پدر
از اونروز نحس ،چند ماه میگذشت.
پف وسیاهیای جلوی چشم معصومه، خبر از عمق تلاطم درونش میداد. به یاد دخترش، رو سکوی جلوی خونه نشسته بود و با حسرت به بچه های ده که از سر و کول هم بالا میرفتن نگاه میکرد. هنوز از پیدا کردن دخترش، ناامید نشده بود.
چهره ی آشنای پیرمردی که داشت از مینی بوس سر کوچه پیاده میشد، از اون حال و هوا آوردش بیرون.
درست حدس زده بود پدرش بود بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکرد پیر و خمیده شده بود. اشک تو چشمای جفتشون حلقه زده بود.
پدر، وقتی از حال و وضع معصومه خبردار شده بود، اومده بود دنبالش. هنوز نبخشیده بودش ولی طاقت دیدن اینروزاشو هم نداشت.
خونه ی پدری
عکس بچگیای معصومه، هنوز کنج طاقچه بود. برادراش رفته بودن عمان. محبوبه هم ازدواج کرده بود و یه پسر شیرین مو فرفری داشت.
از وقتی معصومه برگشته بود، دیگه فشار باباش تند تند بالا نمیرفت و مادرش هم میتونست بدون واکر، چند قدمی لنگون لنگون راه بره.
ولی هیچی نمیتونست معصومه رو خوشحال کنه حتی خاله خاله گفتنای بامزه ی خواهرزادش. ساعتها به یه گوشه خیره میموند و با خودش حرف میزد.
هیشکی دوست نداشت ردی از فرهاد و گذشته معصومه، دوباره تو زندگیش پیدا شه. انگار هیچ جوره نمیخواستن قبول کنن که اون یه مادره، ولی با همه اخم و تَخماشون، پاسگاه و دادگاه رفتنای معصومه، شروع کار شده بود.
ازدواج دوباره
یه معلم دارابی، تو همسایگی پدر معصومه بود که بعد فوت زنش، با دختر کوچولوش، زندگی میکرد. مهر معصومه بدجور به دلش نشسته بود، خانوده، راضی و معصومه به تنها چیزی که فکر نمیکرد، ازدواج بود.
سرزنش واصرار خانواده، آغاز شده بود. دیگه هیچی مثل روزای اول نبود. مادر، میون حرفاش، چند بار گفته بود که پسرای بیچارش، آواره غربت شدن، چون بعد بی آبرویی معصومه، نمیتونستن تو محل سر، بلند کنن. محبوبه هم، هر از گاهی، از نیش و کنایه های دور و بَریای شوهرش میگفت...
پدرکه میدونست، آفتاب لب بومه و معلوم نبود بعد مردنش، چی به سر معصومه میاد، بارها ازش خواسته بود که به محمد، جواب مثبت بده، چون معتقد بود که ممکنه دیگه هیچوقت، همچین موقعیتی نصیبش نشه. کسی که هم اخلاق واعتبار داشته باشه و هم خونه و ماشین و هم دختری که بتونه، جای خالی دخترشو پر کنه.
همه دوست داشتن، معصومه زودتر، ازدواج کنه، تا حرفش از دهن مردم بیفته و حرف وحدیثا، هم تموم شه...
یکسالی بود که محمد میرفت و میومد و از معصومه جوابی نمیشنید.
معصومه که خودش رو بی کس تر و تنهاتر از قبل، میدید و جای خالی یه تکیه گاه رو تو همه ی لحظه هاش حس کرده بود، از طرفی هم هر بار که چشمش به دختر مو بور و چشم عسلی محمد افتاده بود، غم بی مادری رو از نگاه معصومانش خونده بود مخصوصاً حالا که محمد، بهش قول داده بود، کمکش میکنه تا دخترشو پیدا کنه، تن به ازدواج داد ولی اینبار با رضایت خانواده.
آبنبات چوبی
دو سه سالی از ازدواج معصومه گذشته بود. محمد و دخترش، همه ی اون چیزی بودن که روزگار به معصومه بدهکار بود ولی وسط همه ی روزای خوب معصومه، جای خالی دختری حس میشد، که چند روز بیشتر به نه سالگیش نمونده بود.
یه روز که پوشه به دست، خسته و کوفته از اینکه بی برآیند، همه ی اتاقای دادگاه رو گشته، با دلِ شکسته و تهوع عجیبی که از صبح سراغش اومده بود، داشت میرفت سمت خونه، که اتفاقی دختر دیالیزی بتول خانم، همسایه ی روستاشون رو دید.
برای دختر بتول خانم، یه کلیه پیدا شده بود و با برادرش اومده بود شهر، کارای مقدماتی پیوند رو انجام بدن. بیمارستان پیوند اعضا، هم که نزدیک خونه معصومه اینا بود، به دعوت معصومه، چند روزی رو که شیراز بودن، خونه ی معصومه موندن.
پسر بتول خانم که حالا دیگه خودش و خواهرش رو، شرمنده محبتای معصومه و شوهرش میدید و از طرفی هم دلش برای معصومه کباب بود، موقع خداحافظی جرات گفتن حقیقتی رو پیدا کرد، که شاید معصومه بتونه کلید معمای گم شدن دخترشو تو اون پیدا کنه ولی چندبار ازش خواهش کرد که پاش هیچوقت، به پرونده باز نشه.
درست صبح همونروزی که دختر معصومه گم میشه برادر شوهرش قاسم ، سراسیمه از عقب یه ماشین شاسی بلند شیشه دودی پیاده میشه و چند تا چیپس و پفک و آبنبات چوبی با یه پاکت سیگار، از بقالی پسر بتول خانم که سر جاده بوده، میخره و با سرعت هم سوار میشه میره.
همزمانی اون اتفاق با گم شدن دختر معصومه، دستپاچگی قاسم، آبنبات چوبی هایی که تهیهه بود و بی خیالیای مامانش، مثل تکه های یه پازل، وقتی بهم وصل میشدن پرده از یه راز بزرگ بر میداشتن رازی که به احتمال زیاد، مادر قاسم هم ازش باخبر بود.
معصومه تازه فهمیده بود که چرا اون روزای اول، قاسم که به ظاهر, ازهمه مشتاقتر بود برای پیدا کردن دخترش، سفت و سخت، ازش میخواست که خونه بمونه و پیگیری پرونده رو به اون بسپاره.
قاسم
به دستور بازپرس، قاسم، دستگیر شد، ولی زیر بار نمیرفت، تا اینکه پای مادرش هم به پرونده باز شد.
بالاخره، مجبور به اعتراف شد وگفت که بچه رو، به یه زن و شوهر جوون بوشهری که بچه دار نمیشدن فروخته ولی از جا و مکان بچه هیچ خبری نداشت.
قاسم، که مسئول پارکینگ یکی از هتلای معروف شیراز بود، همونجا اتفاقی با یه خانواده ی خرپول جنوبی آشنا شده بود و وقتی فهمیده بود که برای بچه دار شدن حاضرن همه چیزشونو بدن، به سرش زده بود که با همدستی مادرش، بچه ی معصومه رو بهشون بده و به قول خودش هم این لکه ننگ رو، از پیشونی خانواده پاک کنه و هم به یه نون و نوایی برسه.
از زیر و رو کردن دفترای قدیمی هتل و ته قبضای پارکینگ ، بالاخره، به یه آدرس تو محله های اعیون نشین بوشهر رسیدن .
معصومه خواهش کرده بود برای اینکه به دخترش، شوکی وارد نشه، برگردوندنشو به خودش بسپارن.
بوشهر
قلب معصومه داشت از جا کنده میشد، تا مقصد راهی نمونده بود. آخر شب، بعد از خوابوندن دختر محمد و سپردنش به محبوبه، راه افتاده بودن. پنج شیش ساعتی بود که تو جاده بودن.
محمد، اونقدر هول کرده بود که دو سه بار، تو تاریکی شب، نزدیک بود چپ کنن، حتی یادش رفته بود، مرخصی بگیره.
هوا روشن شده بود، معصومه یه لحظه شیشه رو داد پایین.
هوای شرجی و سنگین بوشهر، به معصومه نمیساخت، نزدیک بود بالا بیاره.
آدرس، اونا رو برد به یه محله ی لوکس و ساکت، پر از خیابونای عریض، نخل های تنومند، ویلاهای بزرگ با دیوارای بلند. آبی دریا از دور، آدمو به وجد می آورد.
معصومه وقتی دید دخترش تو چه دنیای قشنگی بزرگ شده، بعد از سالها، یه کم آروم شد.
دختری که دیگه حسرت به دل یه عروسک، نمونده بود، پنهونی از مادربزرگش، کتک نخورده بود، دختری که دیگه لازم نبود، چند ساعت رو سکو، منتظر مادر گوجه چینش بشینه و مهمتر از همه، دختری که دیگه، یتیم نبود.
پرس و جو کنان میرفتن. محمد ماشین رو جلو یه در قرمز و بزرگ آهنی، با نرده هایی که چند متر ارتفاع داشتن، نگه داشت. از درز دیوارا، میتونستی خونه ای رو ببینی که با اون خونه خرابه ده که زمستوناش یخ میزدی و تابستوناش جهنم بود، از زمین تا آسمون فرق داشت.
هنوز پیاده نشده بودن که درِ باغ باز شد، محمد از ماشین پیاده شد و به طرف شاسی بلند شیشه دودی ای که میخواست از باغ بره بیرون، رفت و مشغول صحبت شد.
طولی نکشید که مرد قد بلند و خوش تیپ کراوات زده ای که موهای پر پشت جو گندمیشو بسته بود، از ماشین پیاده شد و با اشاره دستش، فریاد زنان محمد رو به بیرون از باغ راهنمایی کرد.
حالادیگه خودش هم از رفتن منصرف شده بود و برگشته بود، داخل باغ.
پشت در باغ
محمد و معصومه پشت درِ بسته ی باغ، مونده بودن چکارکنن.
پاهای معصومه قفل شده بود، دست محمد رو گرفت و از ماشین پیاده شد.
صدای بلند زنگ در، تو کل خونه میپیچید ولی کسی دلش نمیخواست در رو باز کنه. بیشتر از یه ساعت گذشته بود، دیگه فهمیده بودن که معصومه و محمد، دست بردار نیستند.
از پشت در، صدای ناراحت زنی اومد که با بغض میگفت اشتباه گرفتید و اگه نرید زنگ میزنم پلیس بیات.
محمد ازش خواست که حتما این کارو انجام بده و کار رو براشون راحت تر کنه.
بالاخره درِ باغ، باز شد. تو چارچوب در، زن مضطربی وایساده بود و دستهای لرزونش رو به سمت معصومه دراز کرده بود.
معصومه به سختی قدم از قدم برمیداشت.
تاب و سرسره ی گوشه ی حیاط، بزرگتر از رویاهای کودکی دخترش بود. عروسکی، که رو تاب جا مونده بود، چقدر شبیه عروسکی بود که بارها، دخترش با چشم گریون، ازش خواسته بود براش بخره.
چشمش افتاد به اسکیت کنار جا کفشی، دمپایی های فانتزی جفت شده و کفش های قرمز پاپیون دار جلوی در.
از سکوت سنگین خونه، تعجب کرده بود. مرد خونه، سیگار بدست گوشه ی سالن، نشسته بود و زن خونه که به تته پته افتاده بود و الکی اینور و اونور میرفت.
عکس بزرگ وسط سالن و لبخند شیرین دختری که مثل بچگیاش هنوز عادت داشت، موقع نشستن دستاشو بزاره رو هم.
محمد که هنوز از رفتار مرد خونه دلخور بود، سر صحبت رو باز کرد و ازشون خواست بچه رو بدون قشون کشی و بحث اضافه به معصومه برگردونن ونامه ی دادگاه رو نشون داد.
بچه مدرسه بود و وقت زیادی تا برگشتنش باقی نمونده بود.
از صحبتای مرد خونه، معلوم شد که قاسم بهشون گفته، پدر و مادر آوا مردن و مادربزرگ پیرش هم از پس بزرگ کردنش بر نمیاد، اونا هم بچه رو بعد از صحبت با مامان قاسم، تو روستا ازش گرفته بودن و پول زیادی هم بابتش داده بودن.
زن، بین حرفای شوهرش پرید و با بغض گفت وقتی روزای اول، آوا دائم بهونه ی مادرشو میگرفته و با زبون بچگونش یه چیزایی میگفته، به راست بودن حرفای قاسم شک میکنه ولی عشق آوا، نمیزاره به چیز دیگه ای فکر کنه .
با عجز و التماس میگفتن هنوزم حاضرن برای داشتنش هر کاری بکنن، و حتی تصور دوری از آوا براشون غیر ممکنه. آوایی که با اومدنش جوونه های عشق و امید رو تو دلشون کاشته بود و به خونشون روح داده بود.
اشکای مادر، سرازیر شده بود، به پای معصومه افتاده بود و التماس میکرد که به آوا چیزی نگه، چون میدونست که دل کوچولوی آوا، تحمل این شوک بزرگ رو نداره.
معصومه قول داد که فعلا چیزی نگه و فقط دخترشو ببینه و بره.
اولین دیدار
سرویس از راه رسیده بود و آوا رو جلوی در پیاده کرده بود. طبق عادت همیشگی، مادر به استقبالش رفت. آروم بهش گفت که دوست قدیمیش بعد مدتها، به دیدنش اومده و میخواد آوا کوچولو رو از نزدیک ببینه.
معصومه، به زور تونست خودشو از رو مبل جدا کنه، بعد از شیش سال انتظار و رد کردن روزایی که در فراق دخترش به اندازه صد سال گذشته بود، دختری رو جلوی چشماش میدید که حتی اونو به یاد نمی آورد. دختر قدبلندی که بدن ترکه ای و حالت خاص چشاشو از فرهاد به ارث برده بود و چال لپ و فری موهاش رو از معصومه.
معصومه از خود بیخود شده بود، اونقدر محکم بغلش کرده بود که انگار، دختر بیچاره تو بغلش، زندونی شده بود و گریه های بلند معصومه که مغز خونه رو به درد آورده بود.
آوا میگفت خاله گریه نکن و چشای پر از سوالش رو به چشای مضطرب مامان باباش دوخته بود. نگاه معصومه، هم براش خیلی غریب نبود.
محمد اومد جلو و به سختی تونست آوا رو از معصومه جدا کنه و به معصومه کمک کرد تا بشینه.
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به معصومه در این گزارش ارائه شده است.
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با پاندول بررسی شده است.
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.
برچسب:
نویسنده: solli