اولین تصویرغم انگیزی که ازبنفشه در ذهنم نقش بسته،به سالهای خیلی دور بر میگرده.هشت، نه سالمون بود توی کوچه ی مسجد دیدمش،داشت میومد به سمت سوپری کنار مسجد.دیدم ذوق و شوق عجیبی توی نگاهشه میگفت بعدازدوسه روزگرسنگی ،امروزبرا...
خونه ی ما توی یکی از محله های جنوبی و فقیرنشین شهر بود،جایی که شغل یک چهارم اهالی خرده فروشی مواد بود و علت مرگ بیشتر جوونها هم یا تزریق بود یا اعدام بخاطر حمل و فروش مواد.
بیشتر اعدامهای درملاعام رو هم اونجا انجام میدادن تا درس عبرتی باشه برای اهالی.
وسط همه ی این ناهنجاریا یه مسجد بود به اسم ابوالفضل ولی همه بهش میگفتن مسجد حاج عباد.حاج عباد هم کلید دار مسجد بود و هم صاحب سوپری کنارش .
هنوز صدای موذن مسجد تو گوشمه و اون بیت معروف قبل از اذانش ،خدایا چنان کن سرانجام کار، تو خشنود باشی و ما رستگار.
خونه ی بنفشه اینابامسجدمحل یه کوچه فاصله داشت ولی خونه ی ماچندتاکوچه اونورتر بود. یه خانواده ی پرجمعیت بودن بابچه هایی ازدم همه چشم رنگی وخوشگل. باباش یه شولیت قدیمی داشت که همیشه ی خدا خراب بود و یه گوشه از کوچه پارک شده بود.
بیشتر قرارهامون توی مسجد بود.همه ی نمازهای اون سالهامونو باوضو و بی وضو سر وقت میخوندیم.
پای ثابت کلاسهای مسجدبودیم وباهم اردوهای تفریحی میرفتیم.تاپنجم ابتدایی ، همکلاس بودیم وازبچه های تاپ مدرسه .
کلاس اول راهنمایی بودم که خبرازدواج بنفشه رو دادن.نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت.
سالها از بنفشه خبری نداشتم .خونه ی پدرش هم ازمحله ما رفته بود .همه امیدم این بود که یه روز خودش که آدرسمو داشت بیات پیدام کنه .
خونه ی ما هم بعد از یکی دوسال جابجا شد و دیگه امیدی به دیدن دوبارش نداشتم ولی اونقدر خاطره ی قشنگ ازش داشتم که نزاره هیچوقت فراموشش کنم .
دیدار دوباره
تا اینکه بعد از سالها ،اوایل ازدواجم بود که اتفاقی توی درمانگاه دیدمش. اون اول منو شناخت که جای تعجب هم نداشت ،چون مگه ما چند تا زن دومتری توی شهرمون داریم؟
نمیدونستم خوابم یا بیدار،انگار خدا بهم بعد عروسیم، یه سور حسابی داده بود.
یه بچه ده ساله ی خوشگل و چشم رنگی هم داشت کپی خودش،که اسمش امیرحسین بود یه بچه ساکت با یه معصومیت خاص که کمتر تو پسر بچه ها میشه دید.مطمئن بودم که قبلاً جایی دیدمش ولی هر چی به ذهنم فشار آوردم چیزی یادم نیومد.
انگار به اندازه ی تموم اون سالهایی که ندیده بودمش حرف تو دلش، تلنبار شده بود.
خیلی برام درد و دل کرد،از ازدواج اجباریش و اختلاف سنی زیاد با همسرش گفت.
از اینکه بعد از سالها هنوز توی یه اتاق خونه ی پدر شوهرش سر میکرد و برای یه بشقاب غذا ، از بوق صبح تا آخر شب اونجا کار میکرد و بساط پدر شوهرشو پهن و جمع میکرد.
از برادر شوهر شیشه ایش ،از چاقویی که بخاطر دفاع ازبچش خورده بود.
از بدرفتاریهای مادرشوهر زمینگیرش ، از تهمت هایی که بهش میزدن
از بیکاری همسرش و فقر مالیش ،
از اینکه هیچ جهیزیه ای نداشته و همین زمینه ساز بحثها و اختلافات زیادی توی زندگیش بوده ...
بنفشه میگفت وحرفاش دشنه ای بود که روح و روانمو هدف میگرفت .باور اونهمه مصیبتی که سرش اومده، برام خیلی سخت بود.
تازه فهمیدم که خونه ی جدید بنفشه اینا با خونه ی مادرم فقط چهار پنج تا کوچه فاصله داره و برادرم هم کم و بیش خانواده ی شوهرشو میشناخت .
عجیب تر این بود که فهمیدم من خودم چند بار به توصیه برادرم،از سر دلسوزی، پیش مادرشوهرش رفته بودم و آمپول و سرم زده بودم غافل از اینکه بدونم خونهی بنفشه گمشده ی من اونجاست.
خونه ای قدیمی که بوی متعفن سیگار و تریاک روی وسایلش نشسته بود البته به مدد معتاد های اون خونه، دیگه چیزی از اثاثش نمونده بود به جز چند تا قالی کهنه و یه یخچال درب و داغون.
حالافهمیدم چرا پسر بنفشه اونقدر برام آشنا بود.
مادرشوهر بیچاره تنها منبع درآمد اون خونه بود که لم شده بود و نشسته هنوز کار میکرد و هر پولی از مشتریها میگرفت از ترس شوهر و پسر معتادش، تو صدتا سوراخ قایم میکرد.
فروپاشی
بعدها دوباره بنفشه رو دیدم فهمیدم دوبارخودکشی کرده که معجزه آسا نجاتش داده بودن،عملاادامه ی زندگی مشترک براش غیرممکن شده بود.
درنهایت هم با وجود مخالفت شدید اطرافیان،توافقی جداشد و حضانت تنها فرزندش هم به همسرش واگذار شد و قرارشد هرماه یه پول ناچیزی بعنوان قسط مهریه بگیره.
پدر بنفشه نمیزاشت هیچ دخترش بدون مهریه جدا شه وبچه هاشونو هم خونش راه نمیداد.
بنفشه به خونه ی پدری برگشت.خونه ای درحاشیه شهر که یک سمت ازحیاطش دیوار نداشت و بخشی ازساختمونش هم دراثرسیل سال قبل ویران شده بود.جاییکه دراون،باوجودپدری بیفکر،فقر بیداد میکرد.
پدربنفشه دوبارازدواج کرده بودوازهر زنش، هفت هشت تا بچه پس انداخته بود که همشون با هم زندگی میکردن.
بهترین فصل خدا براشون تابستون بود چون یه عدشون توی حیاط و یه عده هم بالای پشت بوم میتونستن بخوابن.
پسرهای خونه باید ازسن کم سر کار میرفتن وگلیم خانواده رو از آب میکشیدن بیرون .دختر ها هم باید تو سن کم ،بدون جهیزیه شر رو کم میکردن.
بچه های اون خونه هر کدوم به نحوی قربانی فقرمالی وفرهنگی پدر شده بودن .پدری که تنها رسالتش درست کردن بچه هاش و مثبت ترین کارش ،اسم گل گذاشتن روی دختراش بود.
به جز بنفشه،دو تا ازخواهراش هم جداشده بودن.
نسترن،خواهرکوچکتربنفشه که بعدازازدواج متوجه اختلال جنسی همسرش شده بودوبارای صریح دادگاه سریع جداشده بود و فقط یارانه ی همسرسابقش بعنوان قسط مهریه بهش تعلق گرفته بود.
و سوسن ،خواهرناتنی بنفشه که دوسالی ازمون بزرگتربود. شوهرش هم که قاچاقچی بزرگ اسلحه بودو سرسوسن هوو هم آوورده بودوسوسن هم باسپردن دخترش به خانواده ی همسرمجبوربه طلاق شده بود و برای گذران زندگی توی یک کارگاه خیاطی کارمیکرد.
بنفشه اول توی یه مسافرخونه وبعدهم توی یه خیریه مشغول به کارشد.تاب دوری از پسرش رونداشت ولی مجبوری این دوری جانفرسارو طاقت می آوورد. قندتوی دلش آب شد وقتی فهمید امیر حسین به یکی از تیمهای فوتبال عربی دعوت شده .
زندگی دوباره
یه شب ،توراه برگشت از خیریه بایه آقایی آشنا شد که باسپردن حضانت دوفرزندش به همسرسابقش جداشده بود.بنفشه هم داستان زندگیشوگفته بودواین آشنایی به ازدواج ختم شد.
بنفشه بعدازازدواجش بخاطر بدهکاریهای همسردومش به پرستاری از یه زن سالمند رو آوورد،ازطلبکارای شوهرش وقت گرفت و نذاشت پای شوهرش به زندان برسه.
بعد از یه مدت هم بیرونبر زدن ،بنفشه آشپز بود و شوهرش کمک آشپز.
ولی اینبار هم شانس با بنفشه یار نبود.ارتباط مخفیانه ی همسرش با منشی مغازه ازیکطرف وکسادی کسب و کار از یه طرف دیگه .بعد از چند ماه هم با کلی بدهکاریو قبضهای سنگین و پرداخت نشده ی آب وبرق مجبورشدن مغازرو تعطیل کنن و دوباره روز از نو و روزی از نو...
دیگه جایی هم برای زندگی نداشتن وبا شوهرش دوباره به خونه ی پدری برگشت.
حالادیگه فقط بنفشه کارمیکرد و همسرش راضی نمیشد حتی بخاطرخرجی دوتا دختری که از ازدواج قبلیش داشت سر کاربره و از بنفشه هم پسر میخواست!
تلاش بنفشه برای تشویق همسرش برای سرکار رفتن هیچ فایده ای نداشت حتی با پول کارگریش اونو توی کلاسهای سلمونی ثبت نام کرده بود تا بره دوره ببینه و مشغول به کار بشه اما اون نرفته بود و بیشتر ساعتهای روز رو میخوابید. طاقت بنفشه هم طاق شده بود ولی از ترس آبروش نمیتونست به طلاق دوباره فکر کنه.
همون وقتا بود که متوجه توده های زیر بغلش شده بود ،ولی به خاطربی پولی دکتر نرفته بود. بعدها که مریضیش عود کرده بود ،وقتی که دیگه کار از کار گذشته بود ،مجبور شده بود بره دکتر.
تشخیصشون سرطان بدخیم سینه بود که توی بدنش پخش شده بود .بلافاصله دوره های شیمی درمانی شروع شد .
خودش مسبب مریضیشو شوهرش میدونست و استرس های مهلکی که بهش وارد شده ولی شوهرش معتقد بود که آه اون دامن بنفشه رو گرفته چون خیلی بهش گیر میداده!
شوهر نامردش ترکش کرد و هزینه های درمانش رو چند تا خیر تقبل کردن.
پایان راه
آخرین باری هم که دیدمش باز تو پذیرش درمانگاه بود
برای اولین بار طاها رو میدید. خیلی ذوق پسرمو میکرد آخه بعداز چند سال، خدا بهم بچه داده بود.
بنفشه،تازه شیمی درمانی شده بود واومده بود نوبت دکتر بزنه.
از اینکه دیدم با وجود اون همه خواهر وبرادر،تک و تنها رفته شیمی درمانی ،توی دلم اشک ریختم ولی به روی خودم نیاووردم.
همه ی موهای سرش ریخته بود تازه فهمیدم چرا زیر روسریش کلاه پوشیده ،تشنجهای پی درپی امانشو بریده بود
ولی حتی سرطان هم نتونسته بود تا اون لحظه، از زیبایی های بنفشه چیزی کم کنه. روحیه ی خوبی داشت ادامه تحصیل داده بود وچیزی نمونده بود تا سیکلشو بگیره،مطمئن بود که خوب میشه.
بعدها سوسن رو که مجدد ازدواج کرده بود،توی مترو دیدم فهمیدم که بدن بنفشه خیلی تحلیل رفته ،دیگه برق زندگی از نگاه بی رمقش پریده وخیلی درد میکشه.
دیدن ذوب تدریجی رفیقت،وقتی هیچ کاری برای نجاتش نمیتونی انجام بدی تلخترین تراژدی دنیاست.
هیچوقت آخرین نگاه بنفشه رو فراموش نمیکنم شب توراه برگشت از درمانگاه، من وپسرم دوتاخیابون قبل،ازتاکسی پیاده شدیم وبنفشه ی قشنگم رفت...امابرای همیشه
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به بنفشه در این گزارش ارائه شده است.
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره خونه در متن مقاله بررسی شده است.
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با بنفشه بررسی شده است.
برچسب:
نویسنده: solli