مهسامادر شوهر مهسا، خواهر اکبر که سه چهار سالی از ازدواجش میگذشت خونه روبرویی ما رو براشون خرید.پسر کوچولوشون امید ،عاشق جیتا میمون برادرم بود و دائم بهونشو میگرفت بخاطر همین، روزی چند بار ،برای دیدن ادا و اطوارهای جیت...
داغ پدر
نازنین خیلی بی تابی میکرد. از شیر هم تازه گرفته بودنش.اشک گوشه چشماش خشک شده بود و تو همون حال خیره شده بود به جیتا و آب نبات خوردنشو نگاه میکرد.
چایی رو گذاشتم جلوی مهسا و پرسیدم حمیده کجاست؟هنوز کامل ننشسته بودم که نه گذاشت و نه برداشت جوری که انگار ازخداش بوده گفت پدر و برادرش تصادف کردن و سر دود رفتن،دنیا رو سرم خراب شد،نازنین آروم شده بود و انگار حالا دیگه نوبت من بود. اشک هام تمومی نداشت . شونه های حمیده واسه تحمل سنگینی این داغها خیلی کوچیک بود.
بعدا وقتی فهمیدم که هیچ کدوم از خواهرشوهرا، تو مراسم عزای پدر و برادر حمیده شرکت نکردن ازشون خیلی بدم اومد.
حالا دیگه از اون خانواده ی شش نفره ، فقط حمیده مونده بود و رضا برادر کوچیکش که توی روستای پدریشون با زن صیغه ای باباش زندگی میکرد.
دایی فداکار
سهم خوبی از دیه پدر و برادر، دست حمیده رو گرفت.انگار تموم این سالها معطل این پول بود تا از دست اکبر و خانوادش فرار کنه.رفت پیش مادربزرگش و به کمک داییش که حالا بوی پول هم به دماغش خورده بود، تقاضای طلاق داد.هیچ محکمه ای پیدا نمیشد که حق رو به حمیده نده و تصور اینکه چطور تونسته بود چندسال کنار اون آدم لاابالی که سن پدرشو داشت،دووم بیاره، خیلی سخت بود، ولی چه فایده که نازنینو که تنها نقطه روشن زندگیش بود ازش گرفته بودن و هیچ کس نمیدونست پیش کی میمونه.
انگار غصه های حمیده تمومی نداشت.
داییش که دیگه تاب دیدن بیقراری های حمیده رو نداشت ،یه روزچاقوشو برداشته بود و با حمیده رفته بودن دنبال نازنین،که رفتن همانا و نیومدن هم همانا.
راز مفقودی
روزها از رفتن و ناپدید شدن حمیده و داییش میگذشت انگار آب شده بودن و رفته بودن زیرِ زمین.پلیس هم نتونسته بود به هیچ سر نخی دست پیدا کنه.
اکبرو به عنوان اولین مظنون برده بودن آگاهی ولی نتونسته بودن ازش چیزی به دست بیارن .
فرضیه قتل وقتی قوت گرفت که با وجود چندین روز مفقودی ،ریالی از حساب بانکی هیچ کدومشون کم نشده بود.
اون زمانها ،نه مثل الان دوربینی به اون شکل بود و نه قشر ضعیف جامعه به موبایل دسترسی داشتن و همین کارو خیلی سخت کرده بود.چند نوبت عکسشونو زدن تو روزنامه ها ولی باز هم هیچ ردی ازشون بدست نیومد. مادر بزرگ بیچاره هم که هنوز تو شوک مرگ هولناک دختر و نوش بود ، جلوی چشم همه داشت ذوب میشد.
اکبر هم که به قید وثیقه آزاد شده بود و خواهراشو مسبب ویرانی زندگیش میدونست برای پیدا کردن حمیده،دست به دامن رمال ها شده بود.
تا سالها ماجرای مفقودی این دایی و خواهرزاده مثل یه معمای حل نشده تو ذهن پلیس و مردم موند.
از وقتی که عکس حمیده و داییش، پخش شده بود ،هر روز چند نفر از تلفن عمومی زنگ میزدن و تقاضای پول برای دادن اطلاعات میکردن ،یکی دو نفر هم موفق شده بودن ، اکبرو سرکیسه کنن .
همه از پیدا شدن حمیده و داییش،دیگه قطع امید کرده بودن و تلاشهای پلیس و آگاهی هم به جایی نرسیده بود.
اکبر دوباره برگشته بود پیش مادرش و نازنین هم نوبتی پیش عمه هاش میموند ،عمه هایی که شاید خودشونو تو ماجرای بی مادرشدن نازنین ، مقصر میدونستن و عذاب وجدان یقشونو گرفته بود.
یه حسی بهم میگفت که همشون به جز اکبر، از سرنوشت حمیده خبر دارن ولی مثل یه راز مگو،اونو تو سینشون حبس کردن.از زیر زبون مهسا هم نمیشد حرفی کشید مرتب بحثو عوض میکرد و دیگه خیلی کمتر میومد خونمون.
بر خلاف گذشته،دیگه هفته ای چند بار هم به پدرشون سر میزدن و کمتر خونه ی مادرشون میومدن.
مرگ صاحب باغ
صاحب باغ مرده بود و وراثش اومده بودن ایران دنبال ارث پدریشون.هدفشون هم تغییر کاربری زمین باغ به مسکونی بود ، میخواستن درختارو قطع کنن و زمین باغو قواره بندی کنن و به قیمت گزافی بفروشن. پدر اکبر خیلی مقاومت کرده بود و ازشون خواسته بود که حداقل یک سوم باغو به خاطر عمری که پای این باغ گذاشته ،بهش بدن ولی اونا معتقد بودن چون منافع باغ سالیان سال در اختیار پدر اکبر بوده بدون اینکه ریالی به پدرشون داده باشه،سهمی بهش تعلق نمیگیره.
کار به پاسگاه و دادگاه کشید و مقرر شد به بابای اکبر،یه پولی پرداخت بشه ،پولی که باهاش میشد فقط دوتا خونه تو محله های پایین خرید. بابای اکبر، تسلیم رای دادگاه نشد .تمام عمر خودشو برباد رفته میدید ، شدیداً دلبسته باغ بود و حاضر به ترکش نمیشد .
صاحبای جدید باغ ،وقتی دیدن پدر اکبر ،هیچ جوره،از خر شیطون پایین نمیات دستگیرش کردن .اونم همون شب اول، توی بازداشتگاه سکته کرد و مرد.
پدر اکبر مرد و درختهای باغ هم یکی بعد از دیگری در آتش طمع صاحبان جدیدشون سوختن.
کشف راز مگو
باغ قواره بندی شده بفروش رفته بود و وراث هم برگشته بودن خارج.
هر قطعه دست یه بساز بفروش بود و تازه داشت عملیات گود برداری انجام میشد.
صدای آژیر پلیس کل محوطه رو پر کرده بود.همه دست از کار کشیده بودن و یه گوشه ایستاده بودند.
تو گود برداری اسکلت های دو جسد بالا اومده بود که از روی لباسهاشون معلوم بود یکیشون زن بوده و اون یکی مرد.
گروه تجسس وارد عمل شد ، معلوم شد هر دوشون، با تیر دولول آمریکایی کشته شدن .شاید علت مقاومت های بی حد پدر اکبر ،همین راز مگویی بود که تو سینه ی باغ دفن شده بود.
اکبر دوباره دستگیر شد ولی باز هم چیزی نگفت. انگار ،واقعا از چیزی خبر نداشت.هیچ کس نمیدونست که دقیقا چه اتفاقی افتاده ولی همه کاسه کوزه ها سر پدرش شکست و تصویرش بعنوان یه قاتل تو ذهن همه حک شد.
بعد ها مهسا بعد از اینکه چندبار منو قسم داد که به کسی نگم،اعتراف کرد که قتلها توسط برادرشون حسن انجام شده که همون روز ،توی باغ کنار پدرش بوده و وقتی دایی حمیده چاقو گذاشته بوده زیر گلوی پدرشون تا بفهمه نازنین کجاست ،برای دفاع از پدرش اونو کشته و حمیده هم چون شاهد اون صحنه بوده ،به قتل رسیده.
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به حمیده در این گزارش ارائه شده است.
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره بودن در متن مقاله بررسی شده است.
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با دومینو بررسی شده است.
برچسب:
نویسنده: solli